این روزها .........

میگن هر وقت آب مینوشی بگو :

یا حسین علیه السلام

اما این روزها که آب میبینی و نمینوشی بگو :

یا ابوالفضل علیه السلام

بهترین ها

لطفا کمی مکث کنید..!!!
 
 بهترین  مبارزه آن است که حریف از تو قوی تر باشد
بهترین شوخی ان است که بدون تحقیر و تمسخر دیگران باعث شادی جمع شود
بهترین نگاه آن است که تمامی احساست را بدون به زبان اوردن کلمه ای به طرف مقابل انتقال دهی
بهترین بازی آن است که برد و باخت به اندازه نفس عمل برایت مهم نباشد
بهترین همسفر آن است که در طول سفر فکر کنی یک نفری در عین دو یا چند نفربودن
بهترین ایینه وجدان توست آگاه و بیدار باش
بهترین شریک آن است که اصلا وجود نداشته باشد
بهترین گذشت آن است که در موضع قدرت باشی و آن را انجام دهی
بهترین ایده ها  را همیشه احساس تو به تو هدیه میدهد نه عقل تو
بهترین راه حرف زدن صریح و شفاف حرف زدن است ازحاشیه بپرهیز
بهترین فرارآن است که از جمع غیبت کنندگان بگریزی
بهترین عمل آن است که بدی را به نیکی جواب دهی
بهترین نعمت بدون هیچ قید و شرطی سلامتی است و دل خوش
بهترین راه برای بد گویانت آن است که در عمل عکس آن چه را گفته اند نشان بدهی نه با زبان
بهترین جست و جو کنکاش در وجود خودت است
بهترین قدردانی آن است که در آن افراط نباشد
بهترین بزرگواری آن است که هر گز از بالا به کسی نگاه نکنی مگر آن که بخواهی او را از زمین بلند کنی
بهترین طرز فکر آن است که به دیگران بر اساس خصوصیات شخصیتی شان امتیاز بدهی نه براساس ظاهر و ثروت شان
و
بهترین مرگ آن است که تنها جسمت از میان رفته باشد و نه اسمت.
 
 
 
بهترین ها را برایتان از
 
 
خداوند خواستاریم
 
 
 
 

عاشق واقعی

مردی در حال نماز خواندن بود و مجنون

 

در حال گذر از آنجا ......

 

مجنون نا خود آگاه از روی سجاده ی

 

 آن مرد رد شد . آن مرد فریاد کشید : 

 

 مردک بین من و خدایم فاصله

 

انداختی  ...........

 

مجنون گفت : من که عاشق لیلی ام  ،

 

تو را ندیدم  ، ولی تو که عاشق

 

خدای لیلی هستی چگونه مرا

 

دیده ایی .............؟؟؟؟

 

حکایت

حکایت

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند .

اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه
پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند، از
همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.

هر روز بعد
از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می‌دید برای هم‌اتاقیش توصیف می‌کرد.

بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با
شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.

این پنجره ، رو به یک
پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌کردند و کودکان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند.

درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی
خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد.

همان طور که مرد
کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کرد.

روزها و هفته‌ها سپری شد
.

یک روز صبح ،
پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود .

پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان
خواست که مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار
پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند
تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در کمال تعجت ، او با یک دیوار مواجه
شد.

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده
چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف کند !

پرستار پاسخ داد: شاید او
می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند......

گپ و گفتی با شیطان

 

 

گپ و گفتی با شیطان

گپ وگفتی با شیطان

روز مصاحبه:

جناب شیطان با دو ساعت تاخیر حاضر شد. وقتی هم که رسید عذرخواهی کرد و گفت:

مأموریت خطیری پیش اومد که از دوستان ساخته نبود و می بایست خودم انجام می دادم.

پیش از انجام مصاحبه گفتم:

با چه تضمینی باور کنم که در جریان مصاحبه بر مبنای صداقت در گفتار سخن خواهی گفت؟ 

خندید و گفت: دلیلی ندارد دروغ بگویم. چون من به حربه ای مجهزم که اگر پرده از تمام اسرار من برداشته شود باز هم می توانم به خواسته های خود دست یابم.

گفتم: چه حربه ای؟

جواب داد: غفلت؛ انسانها را به خواب نوشین غفلت می برم و آن وقت نقشه هایم را عملی می کنم.

سوگند یاد می کنم که تا انتقامم را باز نستانم شما آدمیان را لحظه ای آسوده نخواهم گذاشت، پیوسته بر سر راهتان در کمین می نشینم  و راهزن راهتان می شوم. اکنون ببینید چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست.

متن مصاحبه:

عبدالله: خودتان را معرفی کنید.

شیطان: فردی هستم از طایفه جن. مسمی به اسم خاص "ابلیس" و مشهور به اسم عام "شیطان"؛ البته اسامی و اوصاف دیگری هم دارم که چندان معروف نیستند نظیر وسواس، خنّاس، عزازیل، عفریت، شیصبان، حارث، مارد، غوی، رجیم،  ابو مره، ابولبین، مذموم، مرید و…(1)

عبدالله: پیشه و شغل شما چیست؟

شیطان: ....

برای خواندن ادامه متن مصاحبه روی ادامه مطلب کلیک کنید

 

ادامه نوشته

بهترین ها

بهترین ها :

 

 

بهترین بخشش آن است که منتظر تشکر نباشی .

 

بهترین عادت آن است که همیشه در سلام،پیش دستی کنی .

 

بهترین خصلت آن است که هیچ کس را نرنجانی .

 

بهترین خداحافظی آن است که حتما سلامی در پی داشته باشد .

 

بهترین قدر دانی آن است که در عمل باشد نه بر زبان .

 

بهترین عشق آن است که دو طرفه باشد .

 

بهترین مجله یا کتاب آن است پس از اتمامش اگر شده ذره ای تو را نسبت به

 زندگی امیدوارتر و خوشبین تر سازد.

 

بهترین شغل آن است که از انجامش لذت ببری .

 

بهترین غذا آن است که با دل خوش خورده شود و حلال باشد .

 

بهترین پول آن است که از راه حلال و با اتکا به خود بدست آورده باشی .

 

بهترین پدر و همسر آن است که خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند .

 

بهترین مادر و همسر آن است که تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر .

 

بهترین فرزند آن است که به او افتخار کنی .

 

بهترین دوست آن است که با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی، بتوانی حرف دلت را به او بزنی .

 

بهترین ترانه و آهنگ آن است که تو را به یاد خاطره ای خوش بیندازد .

 

بهترین مسافرت آن است که همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی .

 

بهترین خانه آن است که همیشه از آن صدای خنده و شادی بشنوی .

 

بهترین احساس آن است که شادی را در زیر پوستت حس کنی .

 

بهترین انگیزه آن است که تو را به تحرک و تلاش بیشتر وا دارد .

 

بهترین هدف آن است که قابل دسترسی باشد .

 

بهترین هدیه آن است که بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا شود .

 

بهترین حادثه آن است که زندگی تو را متحول سازد .

 

بهترین خاطره آن است که تنها با فکر کردن به آن در عین افسردگی تو را شاد و سر حال سازد .

 

بهترین منظره آن است که صورتی را با اشک شوق ببینی .

 

 

 

 

درسهایی از کوه

درسهایی از کوه 

 

برای رسیدن به قله کوه قبل از برداشتن هر ابزاری،

 

اول اراده ات را در کوله ات بگذار.

 

وقتی هدف قله است،چشم به آن بدوز.

 

ولی از سنگهای لغزان زیر پایت غافل مشو.

 

وقتی به قله رسیدی،نفس راحت نکش،چون باید بازگردی.

 

همان طور که قله از دور پیداست،فاتح قله در آن ناپیداست.

 

سازگاری را از کوه و دریا بیاموز،

 

آیا کوهی را می شناسی که به دریا رودی نفرستاده باشد.

 

در میان کوهها همیشه کوهی سربلندتر است که

 

 در مقابل حوادث ایستادگی کرده باشد.

 

عظمت طلوع و غروب خورشید را از کوه ها بپرس،

 

که در شبانه روز از هیبت آن رنگ به رنگ می شود .

 

به کوه احترام بگذارید که مادر خاک است و به خاک احترام بگذارید

 

 که عنصر وجودی آدمی است

 

اگر قله زندگی،مرگ است،برای رسیدن به آن شتاب مکن

 

و لذت لحظه ها را به فتح قله مفروش