عاشق واقعی
مردی در حال نماز خواندن بود و مجنون
در حال گذر از آنجا ......
مجنون نا خود آگاه از روی سجاده ی
آن مرد رد شد . آن مرد فریاد کشید :
مردک بین من و خدایم فاصله
انداختی ...........
مجنون گفت : من که عاشق لیلی ام ،
تو را ندیدم ، ولی تو که عاشق
خدای لیلی هستی چگونه مرا
دیده ایی .............؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۶ ساعت 1:18 توسط زیتونی ها
|