مردی در حال نماز خواندن بود و مجنون

 

در حال گذر از آنجا ......

 

مجنون نا خود آگاه از روی سجاده ی

 

 آن مرد رد شد . آن مرد فریاد کشید : 

 

 مردک بین من و خدایم فاصله

 

انداختی  ...........

 

مجنون گفت : من که عاشق لیلی ام  ،

 

تو را ندیدم  ، ولی تو که عاشق

 

خدای لیلی هستی چگونه مرا

 

دیده ایی .............؟؟؟؟