عید مبعث
خنده ها خشکیده از درد
شاخه ها پوسیده و زرد!
قصه ها سرتاسر گیس
چشم های مادران خیس!
دختران در خاک مدفون
نخل ها را ریشه در خون!
آسمان سربی افق سرد
دشت بی ماه، شهر بی مرد!
ترس و تشویش در شبان تلخ این شهر
روز و خورشید با زمین شهر شب قهر!
کوچه ها مردی ندارند
مردها صید شکارند!
بر تن این خاک افشان، کاش باران ببارد
کاش باران از دل خاک، شاخه ای از گل بر آرد...!
یک نفر از جنس خورشید، در سیاه شب درخشید
یک نفر با بیرق نور، شب چراغی گشت و تابید!
غار تنها در تن کوه، مرد تنها در تن غار
آسمان پایین تر از قبل، لحظهء موعود دیدار!
در افق برقی درخشید
آسمان پایین تر آمد
بانگی از یک گوشه بر شد
اقرا! اقرا! ای محمد! ای محمد...!!!

روزگاری بود میوه اش فتنه! خوراکش مردار! زندگی اش آلوده...!
سایه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند! تازیانهء ستم، عاطفه را
از چهره ها می سترد! تاریکی، در اعماق تن انسان زوزه می کشید و دخترکان
بی گناه، در خاک سرد زنده به گور می شدند...!
و در این هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ایستاد و زمین در زیر پاهای او استوار گردید!!!
«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ....»
و محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود! تبلور آن رنج مایه ها در جان او باعث شده بود
كه اوقات بسیاری را در بیرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شاید خداوند بشریت را
از گرداب ابتلا برهاند! او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان
را در غار حراء به عبادت می گذرانید!
آن شب، شب بیست و هفتم رجب بود! محمد غرق در اندیشه بود،
كه ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید: بخوان!
محمد درهراسی وهم آلود به اطراف نگریست! صدا دوباره گفت: بخوان!
این بار محمد با بیم و تردید گفت: من خواندن نمی دانم!!
صدا پاسخ داد:
بخوان به نام پروردگارت كه بیافرید! آدمی را از لخته خونی آفرید! بخوان!
و پروردگار تو را ارجمندترین است! همو كه با قلم آموخت،
و به آدمی آنچه را كه نمی دانست بیاموخت...!
و او هر چه را كه فرشته وحی خوانده بود، باز خواند!!
هنگامی كه از غار پایین می آمد زیر بار عظیم نبوت و خاتمیت،
به جذبهء الوهی عشق بر خود می لرزید!
از این رو وقتی به خانه رسید به خدیجه كه از دیر آمدن او سخت دلواپس شده بود،
گفت:مرا بپوشان! احساس خستگی و سرما می كنم...!
و چون خدیجه علت را جویا شد، گفت:
آنچه امشب بر من گذشت بیش از طاقت من بود! امشب من به پیامبری برگزیده شدم!
خدیجه كه از شادمانی سر از پا نمی شناخت، در حالی كه روپوشی پشمی و
بلند بر قامت او می پوشانید،
گفت:من مدتها پیش در انتظار چنین روزی بودم!
می دانستم كه تو با دیگران بسیار فرق داری!
اینك به پیشگاه خدا شهادت می دهم كه تو آخرین رسول خدایی و به تو ایمان می آورم...!!!
و پس از آن علی كه در خانهء محمد بود، با پیامبر بیعت كرد!!!...

عید رسالت و جشن برگزیدگی و
برانگیختگی پیامبر بزرگ اسلام،
حضرت محمد مصطفی (ص)
بر شما عزیزان مبارک باد!!!