طنز
سلام
به مناسبت هفته بسیج دیدم بد نیست چند خاطره طنز از بسیجی هایی
بنویسیم که جونشون را فدای این آب و خاک کردند تا سرزمین اسلامی ما
زیر یوق هیچ ابرقدرتی نباشه و دیگران هم که نمیدونن فکر نکنن بسیجی
یعنی یک فرد خشک و متعصب و اخمو چه بچه های باحالی و چه روزهای
باصفایی وچه شب های آسمونی وقشنگی بود
سرزمینی دریک قدمی بهشت، نه روستایی بودند ونه شهری،
از سرزمین ملایک بودندو چند روزی مهمان این کره خاکی
اومده بودند تا تلنگری به دلهای زنگ خورده وغافل ما بزنند.
اونچه در دفاع مقدس گذشت، قصه خون وخونریزی ،تعصب های
خشک وتوخالی واخمای تند وخشن نبود،
راز قصه اونها رنگ قصه گل بود وپروانه ،تبسم ولبخند
مرام رویشان ونماز واشک مسلک روح آسمونیشون بود
۱-
خرمشهر بودیم.
رادی با نوچه هاش بچه ها رو یکی یکی می گرفتند و روسراشون یه ضربدر
می کاشتند ومی گفتند: بایدهمه کچل باشند والا، گری می گیرند.
ما هم تصمیم گرفتیم کله خود رادی روکچل کنیم، با نقشه قبلی رفتیم
داخل سنگر، رادی دراز به دراز خوابیده بود کنارسنگروکتاب می خوند
ونوچه هاش دوروبرش خواب بودند.
شیخ اکبر توی یک چشم به هم زدن پرید روی پاهای رادی وپشت به صورتش نشست وگفت: سعید،شاهسون، بدوید، اما همه نامردی کردند ونرفتند.
رادی زور میزد وشیخ اکبر هم زور میزد.رادی خم شد ویه گاز محکم پشت پاهای شیخ اکبرگرفت. شیخ اکبر هم جیغی کشید وخم شد وپاهای رادی رو گاز گرفت.
رادی وشیخ اکبر جیغ ودادشون به هوا بود و دور سنگر میدویدند وآخ واوخ می کردند،
نوچه های رادی که از ترس از خواب پریده بودند دور رادی می دویدند و می گفتند: ها، چیه، چی شده، کی بود؟
رادی کمی جیغ وداد کردونوچه هاش روگرفت به باد کتک ، میزد و میگفت: زهرمار شما هم نوچه شدید؟ ها، بیشعور،نصف پام کنده شده، حالا من نه یه الاغ، شما نباید مواظبش باشید.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر ۱۳۸۸ ساعت 0:14 توسط زیتونی ها
|