پلنگ صورتی

شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:

ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده

 و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .

نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :

دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)

پلنگ صورتی

معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،

شادمانه مرگ رو به بازی گرفته

حاج حسین یکتا

کمپوت

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه  هو یه

خمپاره اومد و بومممممم.....

 نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم

 سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...

در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :

من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه

وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله

 بهتر بگو برادر...

با همون لهجه اصفهونیش گفت :

اخوی آخه نمیدونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده

آری همینان بود  آمدند تا هر چند کوتاه برای مدتی

 شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند.

 و آن‌ قدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بودند،

اینان مرگ را به سخره گرفتند...