طنز2
شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:
ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده
و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .
نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :
دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)

معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،
شادمانه مرگ رو به بازی گرفته
حاج حسین یکتا
داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه
خمپاره اومد و بومممممم.....
نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم
سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :
من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه
وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید
بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله
بهتر بگو برادر...
با همون لهجه اصفهونیش گفت :
اخوی آخه نمیدونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده
آری همینان بود آمدند تا هر چند کوتاه برای مدتی
شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند.
و آن قدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بودند،
اینان مرگ را به سخره گرفتند...