دیوانه قبیله
حجاج روزى به گردش بيرون رفت و چون از تفريح فراغت يافت .
يارانش را باز گرداند و تنها ماند در گذر، به پيرى از قبيله (بنى عجل )
برخورد، و او را پرسيد: اى پير! از كجايى ؟ گفت : ازين روستا. پرسيد:
كار گزاران ده ، چگونه اند؟ گفت : بدترين كارگزاران ، كه به مردم ستم
مى كنند و اموال آنان را بر خويش حلال مى شمارند. پرسيد: راى تو
در باره حجاج چيست ؟ گفت : كسى زشت تر و بدتر از او بر عراق
فرمان نرانده است . كه خداوند روى او و اميرش را سياه گرداناد!
حجاج پرسيد: مى دانى كه من كيستم ؟ گفت : نه گفت : من حجاجم .
پير گفت : و تو مى دانى كه من كيستم ؟ گفت نه .
گفت : من ديوانه قبيله (بنى عجل )م كه در هر روز،
دوبار به سرسام دچار مى آيم . حجاج خنديد و او را صله داد.
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 20:44 توسط زیتونی ها
|